دارید رو به دریا از دریا سخن می گویید؟

من که سالهاست از پی پسینی خلوت،

از خواب شما وتعبیر همین چرت وپرت بودن بریده ام !

من هم بلدم زندگی کنم،

به خدا من شاعرتر از بعضی از بزرگان به باران نگاه کرده ام.

خب،دوست دارم از حرف آدمی،

یا وهم آسمان فاصله بگیرم،

این مشکل من است.

به شما چه مربوط که ما پاکیزه از آواز عشق زاده شده ایم !

سرشت ستاره همین است ...

همانطور که مثلآ سرشت سنگ.

باورتان میشود که من بریده باشم ؟!

من از باد بد آیند بریده ام،

از امید این آب رفته به جوی

که دیگر به خواب سرچشمه باز نخواهد گشت.

من اهل صراحتم،

لهجه آب از آب سخن میگوید.

تعبیر تشنگی حرف دیگری است.

اجازه میخواهم که اندکی آسودگی را تجربه کنم !

حالا سالهاست گاهی اوقات برمیگردم و

سمت چپ شانه ام را نگاه میکنم،

حالا سالهاست گاهی اوقات از دوست دانای خود،

از همان راه بلد رویای گمشده سوال میکنم:

                      پس کی وقت رفتن فرا خواهد رسید ؟!

من خسته ام،

خسته از آینه، از آدمی ،ازآسمان.

مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه زاد،

 یک پرنده جا مانده از فوج باران خورده بی بازگشت،

تا کجای آسمان تمام رویاهاست ؟!

من بریده ام.

بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد...

حالا هی بگو برو خانه چراغ بیاور...

هی دوست دانای من !

                       فقط بگوکی وقت رفتن فراخواهد رسید؟!