آن زمان، تو هشت سال ایستادی، دلیرانه، مردانه ...
دستت قطع شد، مادرت گفت: به فدای قمر بنی هاشم (ع) ...
بدنت له شد زیر شنی های تانک، پدرت گفت: فدای سر علی اکبر (ع) ...
جسمت بی سر آمد، خواهرت گفت: به قربان حسین (ع) ...
پیکرت بازنگشت، همسرت گفت: فدای حضرت زهرا (س) ...
و حال این زمان، عده ای برای دو سال خوش نشینی شان بر کرسی های مجلس و دولت،
سهم مادام العمر می خواهند از بیت المال ..!

نظرات ()هر روز می دیدمت، وقت رفتن به دانشگاه. تو همیشه بودی، چه در گرمای تابستان و چه در سرمای زمستان. چهار فصل سال می ایستادی کنار جاده و خیره می شدی به ماشین های عبوری که شاید توقف کنند و بخرند دسته گلی را که تو میان انگشتان کوچکت محکم نگه داشته بودی. و چه معامله ی نابرابری! تو نه آنکه دسته گلت را بلکه کودکی ات را می فروختی به چند برگ اسکناس ... کودکی تو پرپر می شد تا گل آرزوهایت پرپر نشود. اما افسوس که آرزوهایت مثل گل هایت راهی قبرستان بودند ...
حالا من درسم تمام شده است و دیگر به دانشگاه نمی روم. اما خوب می دانم که تو هنوز ایستاده ای، کنار همان جاده، فقط باید کمی قد کشیده باشی و بزرگ تر شده باشی... نمی دانم تو چند سال دیگر کنار همان جاده می مانی به امید تعبیر رویاهایت، آرزوهایت ... این پا و آن پا می کنی، گل می فروشی و بعد هی مدام اسکناس هایت را می شماری و جمع می زنی و حساب و کتاب می کنی که چند وقت دیگر تعداد صفرهایشان می رسد به 6 یا 7 ...
و تعداد صفرهای اسکناس های تو هیچ گاه بالاتر از این نمی رود، چرا که هستند مردمانی در این دیار که کارشان بالا کشیدن صفرهای اسکناس های توست، مثل یک 3 با 12 تا صفر مقابل آن
و حساب کن که تو اگر روزی 200.000.000 درآمد داشته باشی و 40 سال تمام مدام کار کنی، باز هم نمی توانی یک 3 داشته باشی با 12 تا صفر ...
راستی تو اصلا می توانی 200.000.000 را بخوانی !!!
پ.ن.1: ما منع فقیر الّا بما متّع به غنىّ .... هیچ فقیرى از معاش خود محروم نمانده است، مگر این که یک غنى از حق مالى آن فقیر بهرهمند گشته است.
پ.ن.2: إنَّ أعظمَ الخیانة خیانةُ الأُمَّةَ .... همانا بزرگترین خیانت، خیانت به ملت است.

نظرات ()قرآن را می خوانی، آیه می آید:
وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَینًا قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ
وهنگامی که موسی برای قوم خویش، طلب آب نمود، به او دستور دادیم که عصای خود را بر سنگ بزن! ناگاه دوازده چشمه آب از آن سنگ جوشید؛ آنگونه که هر یک (از طوایف دوازدهگانه بنی اسرائیل)، چشمه مخصوص خود را میشناختند!
12 چشمه آب ... 12 چشمه آب ... بغض گلویت را می فشرد، یاد آیه ای دیگر می افتی: و فدینـه بذبح عظیم ....
کربلا ... هرم گرما ... عطش ... عطش ... شیر خواره ... جرعه ای آب ... جرعه ای آب ... حرمله ... تیر سه شعبه ...
و تو چقدر آرزو می کنی کاش در دست مولا هم، عصایی بود. اما گویی کار دنیا بر مداری دیگر می چرخد ... و تو مانده ای در فهم آن ... در فهم دنیایی که در معادلاتش میزان تقرب و عاشقی رابطه ای توانی دارد با حدوث بلا ... و زیبایی اش تفسیر نمی شود مگر در چشمان خواهری که خیره است بر سر بریده برادر روی نیزه ....

نظرات ()حرف ها که تمام نشد. تمامش می کنی که بی تاب تر نگردی. دوباره درد هجوم می آورد در بند بند استخوانت ... نه اینکه دردی نباشد، بوده اما کهنه و اندکی تسکین یافته ... دوباره استخوان می گذارند لای زخمت . دوباره تو می مانی این بغض سنگین . این بغض نشکسته ای که سهم خود خداست، که اگر لب باز کنی و سفره دل بگشایی آنکه خودی می پنداری اش شماتت می کند و آنکه غیر به شوق می آید از رنجت ...
و تو می مانی و کمری که می شکند از دست عالمان فاسد و جاهلان مقدس ماءب ... و امان از جهل و فساد که ثمره اش می شود ظلم ... ظلمی که تیشه می زند و قلب می کند آرمان هایت را، اعتقاداتت را، باورهایت را ...
پ.ن. 1: گاهی قلم هم یاری نمی کند و دستت باز می مانند از نوشتن و حرفت می ماند نا تمام ...
پ.ن. 2: عکس زیر، حرف عمو موسی بود که در بازدید از قفس ثارالله (تعبیری است که خود ایشان به کار می برند برای آسایشگاه) پشت عکس شهید همت برایمان نوشته بود. حرفی است شبیه درد امروز ما ...

پ.ن. 3: شعر زیر برای دوستانی که زخم جای دستبند روی دستشان، تاوان آزادگی روحشان است ...
"رفیق جان منا" دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست
چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست
همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست
دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست
به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست
میان این همه شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست
به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست
طربقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست
به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست
"علیرضا قزوه"
نظرات ()نشت روی صندلی مقابل. شالش را از دور گردن باز کرد و پنکه دستی کوچکش را مقابل صورتش گرفت. معلوم بود گرما کلافه اش کرده است. از پنجره ی کنار من باد خوبی می آمد داخل، پیشنهاد کردم بیاید جای من بنشیند. نشست. گفت: نفسش می گیرید با این مانتو و شال توی این گرما ی طاقت فرسای تابستان. این را گفت و نگاهش را دوخت به من، به منی که علاوه بر شال و مانتو چادر هم پوشیده بودم. با اکراه گفت: چه طور می توانی توی این گرما اینجوری لباس بپوشی ؟!!
دلم می خواست جواب سوالش را کامل بدهم، اما نمی شود! مگر می شود قلبت را بشکافی و همه ی آنچه را که با تک تک سلول هایش حس می کنی با کلمات بیان نمایی؟ مگر می شود با زیبایی و معرفتی که از عقیده ات، باورت دریافت می کنی، جمله ای بسازی برای دیگران؟! شاید بتوان با تکیه بر کارکردهای اجتماعی حجاب، هزاران دلیل آورد در توجیه اش! اما برای تو که حجاب یک امر درونی است، یک سیر و سلوک عارفانه، واژه حقیر می شود از توصیف ... و به قول دکتر: گل زیر انگشت تشریح می پژمرد ...
به ناچار سکوت می کنم. لبخندی می زنم و فقط می گویم: عادت کرده ام به این پوشش ...
و خدا می داند که من هنوز عادت نکرده ام، که هنوز برایم سخت است پوشیدن روسری و مانتو، و چه اندازه دشوار است نگه داشتن چادر روی سرم ... حتی گاهی غر می زنم به جان خدا که این چه حکمی است؟!! ... اما ته دلم را که می نگرم می بینم عاشق این تکه پارچه ای هستم که می پوشم ...
----------------------
قرآن را که باز کردم این آیه آمد: قالوا لا تنفروا فی الحّر قل نار جهنّم اشدّ حرّرا
حالا می دانم اگر کسی پرسید چگونه گرما را تحمل می کنی، چه پاسخ دهم : برایش لبخند می زنم و آیه می خوانم که
می گفتند: "در این هوای سوزان بیرون نروید"، آنان را بگو : " آتش دوزخ بسیار سوزان تر از این هواست ..."
نظرات ()این نامه فقط پی نوشت دارد:
پ.ن: مهربانم ...
دلتنگی این روزهایت را می دانم زیر بار نگاه های کج و تهمت های ناروا. می دانم دلت چه رنجی می کشد و بغض چگونه گلویت را می فشرد. ملالی نیست. بگذار ما را عقب مانده بدانند. بگذار تمام اعتقاد و ایمانمان را به سخره بگیرند. بگذار این اهل عافیت! از کلاف های فقر ما جامه ابریشمین بر تن کنند، من و تو پروانگی را یاد گرفته ایم ...
عزیزکم! ما در دنیایی نفس می کشیم که به قول سید مرتضی از نشانه های حقارتش آن است که سر مبارک یحیی بن زکریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند..!
"آیا نمی دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را کشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان که گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است : اخذ عزیز مقتدر .
آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما!
آری عزیز من! رسم این دنیا چنین است. اما تو محکم باش،" اگر کوهها از جاى کنده شوند، تو پا بر جا باش، دندانها روى هم بفشار، جمجمه ات را به خدا بسپار و بدانکه پیروزى ویاری از جانب خداوند است."
جان من! چه خوب است که تو عقب مانده ای... عقب مانده از مواخذه خدا ...
نظرات ()کمونیست بود. آمده بود پای صحبت یک آخوند، توی آخن آلمان. می گفت: “اومده ایم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه”. ساعت یازده شب گریه می کرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با بهشتی حرف می زد، بعد شد پای ثابت سخنرانی هایش!
***
طلبه جوان هر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه امرار معاش. میگفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.
***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم میتونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا میتونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیهاش به علوم حوزوی باشه.
گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمیده.
***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتیشناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.
***
بنیصدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنیصدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش میکنم. بهشتی میگفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.
***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخستوزیری میخوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.
تو بدترین حالت هم، انگشت میگذاشت روی نکات مثبت.
***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا میگیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم میچسبه!
بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ میخواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد میکنه نه دروغ!
***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.
***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.
اخم باهنر رو که دید گفت: بچهها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت میروی ساک خود را به همراهت میدهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»
قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...
***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی میخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمیآیی؟ گفت: همه میدونند من تودهایم، برای شما بد میشود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.
***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همهگیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شدهبود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمیشود به بام سعادت حلال رسید.
***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آوردهبودند. جا نبود. بیرون شعار میدادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمدهاند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...
***
با بیادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.
هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بیادبی مورد انتقاد قرار بدیم.
***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی میخواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعهام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسرم

منبع : کتاب صد دقیقه تا بهشت
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این ها را که می خوانی حیران می مانی ... حیران این همه تفاوت ... این همه آزاد اندیشی و دگر اندیشی ... آن آرمان ها و آدم ها کجا، این آدم های امروزی کجا ... چه قدر تفاوت گفتمان و رفتار ... گویی اینان از انقلاب و عقیده ای دیگر دفاع می کردند ...
چه قدر جایشان در این زمانه قحط الرجال خالی است ..!
نظرات ()در را می بندم و دراز می کشم روی مبل. کسی خانه نیست. نگاهی به ساعت می اندازم. ۴ ساعتی از ظهر گذشته است. ضبط را روشن می کنم و دوباره دراز می کشم. آهنگ ها را یکی یکی رد می کنم و انگار هر دفعه کسی می گوید هنوز نماز نخوانده ای ...
خورشید کم کم دارد رنگ می بازد به سیاهی. با اکراه بلند می شوم و وضو می گیرم. سر سجاده می نیشنم، دلم رضا نمی دهد به گفتن تکبیر، هنوز کسی دارد داد می زند نماز نخوانده ای ...
الله اکبر را می گویم و دست هایم می آید پایین. زل می زنم به مهر. باید حمد را بخوانم، اما زبانم قفل شده، کلمه ای از آن بیرون نمی آید. بغض ام می شکند، مثل دلم...
دلم خیلی گرفته. همیشه گله از همه ی عالم را پیش تو می آوردم، حالا گله از تو را پیش که برم؟!! "... و هنگامی که بندگانم از تو در مورد من می پرسند، بگو من نزدیکم! اجابت می کنم دعای دعا کننده را اگر مرا بخواند..." و من دلم شکسته از دعای بی استجابت. آن قدر شکسته که حتی نمی تواند تو را بخواند ...
قرآن را باز می کنم:
و چون در دریا خوف و خطری به شما رسد، در آن حال جز خدا همه آنهایی را که می پرستید ناپدید گردند، انگاه که شما را از خطر نجات دهد باز از او روی بگردانید ...
هرگاه به انسان نعمتی عطا کردیم روی بگردانید و دوری جست و هرگاه بلایی به او روی آورد به کلی مایوس شد ...
و من مانده ام کدام مان دلگیرتریم، من از تو یا تو از من ...
صدای اذان می آید، کسی می گوید نمازت قضا شد ...
نظرات ()گاهی نمی شود، زمین و آسمان را هم که به هم بریزی نمی شود. هنوز یک ماه نشده است. اول مهرداد ... دعاهای مادرش بر قدرت سرطان فائق نیامد . مریم هفته بعدش رفت، شیمی درمانی را قبول نکرده بود و بی هیچ تلاشی برای زنده ماندن مرگ را پذیرفت. و چند روز بعد خبر سمانه را شنیدم... دیابت داشت از کودکی. دبیرستان را که تمام کرد رفت حوزه و شد مربی قران کودکان. دو ماه به عروسی اش فهمید سرطان دارد. شیمی درمانی را شروع کرد، یک سال در قرنطینه، کلیه اش را هم از دست داد. پیوند زد اما جواب نداد و دوباره دیالیز ... بر اثر دیابت پایش هم سیاه شد و مجبور شدند پایش را قطع کنند. این اواخر از فشار درد روزی چند تا مورفین ترزیق می کرد و آخرش ...
--------------
نمی شود، زمین و آسمان را هم که به هم بریزی نمی شود. چهار سال پیش بود؛ وقت ملاقات گرفتم و رفتم پیشش. گفت شاید تا ۴ سال دیگر هم نشود. و من بلند خندیدم و گفتم: خدا مهربان تر از این حرف هاست، از مهربانی خدا بعید است که نشود. خندید و گفت: خدا مهربان خشن است ...
چهار سال گذشته است و نشده است. هر چه تلاش کردم نتیجه معکوس شد و هر راهی که رفتم رسید به ناکجاآباد. به خودت قسم خسته شده ام دیگر ... خسته ...
گاهی نمی شود، زمین و آسمان را هم که به هم بریزی نمی شود ...
نظرات ()١۵ روز دیگر مانده است به روز دیدار ...
همه ی امیدها و آرزوهایم را جمع کرده ام، قدم هایم را محکم کرده ام که پایم نلرزد، زانوهایم سست نشود در قربانگاه ...
دلم را رهسپار دیار محبت کرده ام که نترسد، فرو نریزد زیر آوار شک و دلهره ی آمدن و نیامدن تو ...
١۵ روز دیگر مانده است به قرار ... به عرفه
و زیر لب زمزمه می کنم یا انیس من لا انیس له
نظرات ()