این را سال ها پیش نوشته بودم، یادت هست؟ قبل از فیلتر شدن وبلاگم در بلاگ اسکای:
نظرات ()در را باز کردم. خانم همسایه بود. بشقابمان را آورده بود؛ همان بشقابی را که دیروز چند تا کتلت تویش گذاشته بودیم و فرستاده بودیم برایش. آخر باردار است و مامان گفته بود که بوی غذایمان در ساختمان پیچیده و شاید هوس کرده باشد ...
یادم هست که حس اش را نداشتم لباس بپوشم و بشقاب غذا را ببرم، برای همین چقدر آسمان ریسمان بافتم که شاید مامان بیخیال شوند که نشدند ...
بشقاب را از دستش گرفتم. ظرفمان را پر از شیرینی کرده بود. تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت کشیدید! چند عدد کتلت که قابل شما را نداشت.
خندید و گفت: برای من چیزی بیش از اینها بود. نمی دانید دیروز وقتی بوی غذای مادرتان در خانه پیچید، چقدر هوس کردم. خواستم خودم درست کنم، اما سیب زمینی و گوشت نداشتیم. زنگ زدم تا همسرم بگیرد و بیاورد، اما کار داشت و نمی توانست. نمی دانستم چه کار کنم دیگر. آنقدر دلم از این غدا می خواست که بی اختیار نشسته بودم و گریه می کردم . احساسم دست خودم نبود. نمی دانید وقتی در زدید و بشقاب غذا را آوردید چقدر خوشحالم کردید. انگار دنیا را به من دادند...
در رابستم. نگاهم به ظرف بود. ظرفی که اگر دیروز نبرده بودم، دل بنده ای را به شدت شکسته بود. چقدر عجیب است! گاهی یک رفتار ساده ما چه رنجش عظیمی است برای دیگران ...
کاش کمی بیشتر دقت کنیم؛ در رفتارمان، کلام مان ... تا ناخواسته دلی را آزرده نسازیم و خاطری را رنجیده ... دلی را که جایگاه خداوند خدا ست ...
لایسعنی ارضی و لا سمائی، بل و یسعنی قلب عبدی المؤمن
من در آسمان و زمین نگنجم، ولی در دل بنده ی مومنم جای گیرم
نظرات ()در قرآن، اسم بعضی از پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم چه صالح و چه طالح آمده ... صلحا عاشق حضرت بازی هستند ... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است ... عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما ... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند ... به او میگوید، رجل!
همین ... مرد! ... همین ... میفرماید و جاء من اقصیالمدینه رجل یسعی ... جای دیگر میفرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل باهم فرق میکنند ... یکی میآید موسای نبی را نجات میدهد ... قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات میدهد ... دیگری هم قومی را از عذاب نجات میدهد ... اسمش چیست؟ اسمشان چیست؟ نمیدانیم ... رجل است ... معشوق حضرت حق است ... اسم معشوق را که جار نمی زنند ... حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می کند ... کاش پیش حضرت حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم ... طوبا للغرباء!
---------
اینها حرف هایی که "سید گلپا" می زند. بعد از رفتن "قیدار" ...
"قیدار" شاید به زیبایی "بیوتن" نباشد، اما باز برایت نوستالوژی آدم هایی را زنده می کند که جایشان بسیار خالی است در این زمانه قحط رجل ...

نظرات ()گفت: رسول من! آن قدر از بندگانم می بخشم تا تو راضی شوی و خشنود ... که تو رحمتی هستی برای عالمیان ...
گفت: عزیزترین بنده من! خشنودی تو همان خشنودی من است ...
اما گفت: اگر برای آنان که مومنین را به سخره و استهزا می گیرند، بر سر سجاده نشینی و هفتاد بار استغفار کنی، هرگز، هرگز انان را نخواهم بخشید ...
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَن یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ...
----------
چقدر خوب است که خدا نمی بخشدت! هر چه خواستی در آهنگت اهانت کردی و تمسخر ... اما چه قدر خوب است که خدا نمی بخشدتت ...
شما توهین کنید به امامان مان، به بارگاه و حرم مطهرشان ... اما مگر می شود بر چهره خورشید خاک پاشید؟ شما توهین کنید و ما هر روز، هر لحظه مهرشان را به جان می پروریم، محبتشان را بیشتر و بیشتر بر دل می گیریم ... سر تعظیم فرود می آوریم در مقابل گنبد نورانی شان ...
شما توهین کنید! چقدر خوب است که خدا نمی بخشدتان ...

نظرات ()نگو باز چرا گفتم نه! نگو اینکه دیگر ایرادی نداشت! برای من ایراد است دیگر!
می گویی "خسته ام کردی! آخر تو کی رو می خوای؟ شاهزاده اسب سوار مرده است ها!"
من هم خسته شدم ... من انتظار آمدن هیچ شاهزاده ای را نمی کشم!
من فقط آغوشی را می خواهم که سرشار باشد از عطر خدا ... دلم می خواهد دستانی را در دست بگیرم که بوی نیایش می دهند، دستانی که بلند است رو به آستان الهی ... سرم را بر روی شانه ای بگذارم که از خوف خدا لرزیده باشد ... بر لبانی بوسه زنم که ذکر می گویند و تسبیح ... بر چشمانی خیره شوم که آیه آیه های آرامش اند، بارانی می شوند وقتی که نام خداوند خدا را می شنوند ... می خواهم دل به کسی بسپارم که قلبش خانه و حریم پروردگار است ...
می دانی مرا به شاهزاده و اسبش نیازی نیست! من در زندگی ام یک هم قدم می خواهم ... دیده ای بعضی " هم قدم ها " می روند در جاده هایی که رفته رفته باریک می شود. اینجوری می سند به هم؛ یک روح می شوند؛ مثل این که به اعماق یک تابلوی پرسپکتیو سفر کنی؛ به جایی که همه ی خطوط همگرا می شوند. همگرا سوی خدا ...
می دانم! نمی خواهد بگویی مگر خودت اینگونه ای که همسفری این چنین می خواهی؟ می فهمم ایراد از من است! خدا مومنین را برای مومنات می پسندد و من از مومنات نیستم! اما ... اما من امید دارم به رحمتش ... شاید، شاید خدایی که مهر خدیجه (س) را بر دل پیامبر(ًص) نهاد، زلیخا را بعد از سالیان دراز هدایت نمود و به یوسف (ع) رساند، خدایی که علی (ع) را برای فاطمه (س) آفرید، شاید این چنین خدای مهربانی مرا هم رساند به منزل مقصود ...
آه ... گفتم علی و فاطمه! یادت هست داستان شب عروسی شان را؟
-----------------
شب بود. اولین شب پیش هم بودن. زنان خسته از هلهله ی یک شب طولانی به خانه بر می گشتند. همه ی آن ها که برای بدرقه ی عروس تا درگاه خانه ی داماد آمده بودند، حالا دیگر دور شده بودند. آن همه هیاهو و همهمه ی عروسی، ناگهان خوابیده بود؛ همه رفته بودند؛ فقط سکوت بود که هنوز نرفته بود. آن جا درست بین دوتائیشان نشسته بود و نمی خواست تنهایشان بگذارد.
- "به چه فکر می کنی فاطمه جان؟"
صدای علی (ع) بودکه سکوت را واداشت بگریزد. فاطمه (س) به دور ها خیره بود، به نوری که از مهتاب پشت پنجره به درون می ریخت.
- "همان طور که امشب از خانه ی پدرم به خانه ی شما آمدم یک روز یا یک شب ، از خانه ی دنیا به آخرت خواهم رفت"
سکوت ، چون هاله ای دو تائیشان را بغل می کند. لای مهتاب اتاق، هر دو به سفر می اندیشند. به او که در پایان راه منتظر هر دو یشان ایستاده است.
عشق کوچک در لا به لای عشق بزرگ گم می شود. عشق بزرگ دوباره عشق کوچک را بر می گرداند، دوباره آن را می گذارد در قلب های مسافر. فاطمه (س) ناگهان به چشم های مردش خیره می شود. هر دو نگاه از شعله های عشق پر اند: "علی!"
انگار نمی خواهد جواب دهد تا ااو را دوباره صدایش کند: "علی! تورا به خدا! می آیی امشب را نماز بخوانیم؟ می آیی با هم تا صبح خدا را بخوانیم؟"
-----------
دوباره یادت می آید: صبح بعد عروسی شان را؟ آن هنگام که پیامبر (س) با کاسه ای شیر مهمانشان شد ... ظرف شیری را به دست علی (ع) داد و گفت: " جان من! فاطمه را چگونه همسری دیدی؟"
علی (ع) شرم کرد از چشمان پدر زنش، اما با غرور گفت: " بهترین یار و هم قدم در راه اطاعت خدا"
بعضی «هم قدم ها» میرن تو جاده هایی که اونا رو به هم می رسونه، یکیشون می کنه ...
می دونم شاید تنها بمونم! تنها موندن بهتر است از پرسه زدن تو جاده های واگرا ...
خدا را نمی توان فروخت، حتی به عشق ...
نظرات ()سکوت کردند ...
مادری سیلی خورد به پیش چشم پسر، گوشواره اش شکست ...
سکوت کردند ...
درب خانه ای آتش گرفت، شکست، جسم مادری میان در و دیوار خونین شد ...
سکوت کردند ...
دست امیری بسته شد، مادری شهید گشت ...
*****
سکوت کردند ...
آب را بستند بر گروهی اندک، عطش سوزاند جگر کودکان را، گلویی کوچک بربالای دست پدر خونین شد ... بریده شد ...
سکوت کردند ...
مشکی تیر خورد، دست عمویی قطع شد، پیکر پسری شرحه شرحه گشت، باران تیر و نیزه و سنگ بارید در بیابان ...
سکوت کردند ...
برادری ز اسب افتاد، خنجری حنجرش را شکافت، خواهری بی تاب شد ...
خیمه ها آتش گرفت، آب نبود، اما ... اما باران تازیانه و شلاق بود ...
دختری سیلی خورد، مویش سوخت، گوشواره اش به غارت رفت، گوشش ...
سکوت کردند ...
سرها بالای نیزه رفت و کاروانی به اسیری ...
*****
سکوت می کنیم ...
خانه ها و محله ها آتش می گیرند، درب ها شکسته می شوند ...
مادران سیلی می خورند، کتک می خورند، پسران اسیر می شوند، زخمی می شوند، شهید می شوند ...
سکوت می کنیم ...
و تاریخ تکرار می شود ...
بحرین، کربلا و مدینه می شود ...





نظرات ()
نظرات ()از حجاب متنفری، اما از برهنگی نه..!
برای من برهنگی امروزت مثل همان حجاب گدشته ات است: یک عادت سنتی..! آن موقع همه داشتند تو هم می بایست می داشتی: لباسی که همه داشتند و کفشی که همه داشتند، و حالا انها لباس ندارند و تو نیز نباید..! هیچ کدامش یرایم نشانه ی هیچ ارزش انسانی نبوده و نیست.
بگذار به ادعای روشن فکری وشعور حجاب برداری و بردارند و دور بیاندازی و بیاندازند...
تو و آن دیگران چه می دانید آگاهانه پوشش را انتخاب کردن نشانه چیست، مظهر چیست؟!
پوشش وحجاب آگاهانه من، مظهر یک فرهنگ خاص، یک حزب فکری خاص، یک جناح خاص و یک جبهه خاص است ...
حجاب من، حجاب نسل آگاهی است که پوشش اش، با این پوشش اسلامی اش، می خواهد به استعمار غربی و به فرهنگ اروپایی بگوید:
" 50 سال کلک زدی، کارکردی، نقشه کشیدی که مرا فرنگی مآب کنی؛ من با این لباسم به تو می گویم: نه! و به توو تمام آن 50 سال کارفاتحه می خوانم. مرا نمی توانید عوض کنید!
آیا نمیتوانی ببینی
که من به راستی آزادم
این تکه روسری بر سرم را
با غرور میپوشم
*با برداشتی از جزوه حجاب دکتر شریعتی، ترانه از سامی یوسف

نظرات ()
نظرات ()بهشت بود و آدم بود و وسوسه ... وسوسه جاودانگی ... و بعد ...
زمین بود و آدم بود و تنهایی ...
و آدم گریه کرد ... گریه کرد... گریه کرد ...
اما راه توبه تنها از اشک نمی گذرد ...
و خدا اسماء ی به ادم آموخت ...
آدم تکرار کرد ... گریه کرد ... و توبه اش مقبول افتاد ... که خدا توبه پذیر مهربان است ...
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
می گویند آن نام ها که آدم به آن توبه کرد محمد بود و علی و فاطمه و حسن و حسین ...
و اسم حسین آتش زد به دل آدم ...
و شاید خدا به این آتش، بخشید آدم را ...
و حالا محرم است ...
و محرم زمانی برای به اتش کشیدن دل ...
که اگر به اتش دل سوختی به آتش "نار" نخواهی سوخت ...
استغفرالله ربی و اتوب الیک بحق الحسین...

نظرات ()