گفت: دوستت ندارد، باور کن ..!
گفتم: محال است. خودش گفته از من به من مشتاق تر است! و حرف او راست است و وعده هایش حقیقی.
گفت: آری! حق است و راست. اما برای مومنان. و تو از مومنان نیستی..!
گفتم: او رحمة للعالمین است. رحمتش برای همه عالمیان گسترده است.
گفت: مگر من از عالمیان نبودم؟ مگر سال های بی شمار سجده اش نکردم؟ آخر چه شد؟ به خطایی مرا راند و لعنش را نثارم کرد. او تو را هم از درگاهش رانده.
گفتم: خودش گفته تو دشمن منی و فریبکار، دروغ می گویی.
گفت: باشد. من دشمن تو و دروغ گو! اما ... حال و روزت را ببین! بی جوابی دعاهایت را نمی بینی؟ تا کی انتظار، صبر، التماس؟ این ها هم دروغ است؟
می گویند ایوب پیامبر(ع) بر همه مصیبت ها صبر نمود. اما آن گاه که ابلیس خواست رخنه در ایمانش کند، ایوب دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود؛ و به خدا گفت: بر همه بلایا صبر توان کرد اما بر بی ایمانی هرگز.
جان من!
من ایوب تو نیستم. اما چشم امید به تو بسته ام. مگذار طاقتم تمام شود، پیمانه امیدم بشکند و دیوار ایمان ام فرو بریزد.
آمین یا رب العالمین
----------------------------------
گنجشک با خدا قهر بود ..! روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد ..!
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ..!
نظرات ()٢٩ مهر ساعت ٧ عصر، تمام شد، همه تبریک می گفتند و من لبخند و تبسمی کاغذی تحویلشان می دادم و تشکر می کردم. برایم آرزو می کردند: دکترا، ازدواج، عاقبت بخیری و ...! من هم خودم را خوشحال نشان می دادم، اما داغون بودم.
حال خرابم از صبح شروع شد، از وقتی فکر کردم دو سال تمام تلاش کردم برای انجام پایان نامه، و حالا روز آخر باید دفاع کنم و بعد همه چیز تمام می شود. ٢ سال تلاش کردم برای رسیدن به جایی که حس می کردم جایی نیست.
در اولین صفحه power point نوشته بودم: "تقدیم به خدا، که همه ی هستی را برای من آفرید... و به پدر و مادرم که همه ی هستی من اند." و مدام فکر می کردم این جمله را دروغ نوشته ام یا حقیقت...!
نفهمیدم جلسه چه طور تمام شد، حتی نفهمیدم به سوال های پی در پی دکتر فرجی دانا چه جوابی دادم، فقط می خواستم بروم! بروم جایی که کمی آرام بگیرم.
و چه قدر طول کشید تا آرام بگیرم، تا از این کمای روحی بیرون بیایم. و باز هم دست های مهربان تو بود که مرا در آغوش گرفت. تو دعوتم کردی به مهمانی عرفه ات کنار حرم امام مهربانی (ع)! چشمانم سیر نمی شد از نگریستن به ان گنبد طلایی. دعوتم کردی تا یادم بیاید تو چه قدر به من نزدیکی، با این همه فاصله ای که من از تو دارم.


نظرات ()در محله ای در نجف زندگی می کرد، نزدیک حرم حضرت امیر (ع).
گنده لات محله بود، سر گذر می ایستاد و مزاحم عابران می شد.
شبی مردی بزرگوار از آن جا عبور می کرد تا برای زیارت به حرم برود. جلوی مرد را گرفت. مرد نامش را پرسید.
خشمگینانه مرد را نگریست و گفت: چه طور مرا نمی شناسی؟ اینجا همه مرا می شناسند، من "عبد الفرار" هستم.
مرد نگاهش را به چشمان عبدالفرار دوخت و به آرامی گفت: بنده فراری، کجا فرار می کنی؟ از خدا یا به خدا.
عبدالفرار خشکش زد از شنیدن این کلمات: از خدا یا به خدا؟
مرد از کنارش عبور کرد، اما ذهن او هم چنان در گیر بود: از خدا ؟ به خدا؟ آتشی در وجودش افتاده بود. راه خانه اش را در پیش گرفت. در راه مدام می اندیشید: از خدا ؟ به خدا؟ از ... به ...
به خانه رسید. وجودش شده بود حسرت ، آتش. حسرت این همه سال فرار از خدا، آتش اشتیاق فرار به سوی خدا ...
در را باز کرد و داخل حیاط شد. همسرش چشمان خیس و حال پریشان عبدالفرار را که دید به سویش دوید. در پاسخ آن همه نگرانی و سوال فقط یک جمله از عبدالفرار شنید: "می شود سجاده ات را برای من بیاوری؟ "
زن مات ماند: سجاده را برای چه می خواهد ؟! برای نماز؟! عبدالفرار و نماز؟؟!! زن با همه تعجبش، بی هیچ حرف دیگری رفت تا سجاده اش را بیاورد.
عبدالفرار کنار حوض نشست. آب را روی صورتش ریخت. شانه هایش از شدت گریه می لرزید. از شدت شرم، از شدت اشتیاق. وضویش که تمام شد گفت: به خدا .... به خدا ... به ... و چشمانش را برای همیشه بست.
هنگامه ی اذان صبح، آن مرد بزرگوار دید ملائک به تشییع پیکری از بندگان مقرب آمده اند. مرد از ملائک نام آن بنده را پرسید. گفتند: " عبدالفرار" .
و انّ راحل الیک قریب المسافه
مسافر مقصد تو راهش نزدیک است..!
نظرات ()
گفت : می فروشی اش؟
فروختم، به بهایی اندک.
می گویند رمضان ماهیست که ابلیس در بند است، حالا که زندانی است می خواهم پس بگیرم خدایم را که به بهایی اندک فروختم.
نظرات ()شعبان، ماه زیبای من هم آمد، اما وسعت دلم آنقدر گرفته است که برای آمدنش جایی نماند. آزردگی این روزها مدام بیشتر می شود و بیشتر.
چیزعجیبی است این قدرت و منطق "حرف، حرف من".
شنیده اید که رهبری نامه ای نوشت به رییس جمهور برای عزل آقای مشایی. نامه روز شنبه 27 تیرماه نگارش یافت.

روزهای هفته سپری شد، اما آقای رییس جمهور اقدامی نکرد. آن هم رییس جمهوری که رهبری برایش همه کار کرد.
قبل انتخابات را که به یاد دارید! سفر رهبری به کردستان و سخنان ایشان در حمایت از دولت.
بعد انتخابات را هم که حتما به یاد می آورید. آنجا که رهبری صحت انتخابات را تایید کرد و همگان را فرا خواند به پذیرش قانون. به پذیرش ریاست جمهوری احمدی نژاد و پیگیری مطالبات از طریق قانون.
گفتند: حرف رهبری فصل الخطاب است. رهبری حرف آخر را می زند. انتخابات را باید پذیرفت.
و این بار رهبری حرفی نگفت، نامه نوشت و دستور رسمی داد. اما دریغا آنان که ادعای نظام ولایی و ولایت مداریشان گوش آفاق را کر می کرد، نامه رهبر برایشان فصل الخطاب نبود. نامه رهبر بر زمین ماند. آن هم رهبری که از آبرویش، اعتبارش هزینه کرد برای حمایت از رییس جمهور. رییس جمهوری که حالا، با سکوتش، اعتبار رهبری را هر روز بیش تر زیر سوال می برد.
هفته ای گذشت. جمعه 2 مرداد بود که خبر نامه رهبری رسانه ای شد تا تحت فشار افکار عمومی رییس جمهور یادش بیاید که باید یک سرباز ولایی باشد. البته رییس جمهور یادش نیامد و آقای مشایی خودش کناره گیری کرد.
و آنان که مدام از غربت رهبری می گفتند، خود بر این غربت افزودند.
کاش آقای رییس جمهور ولایت مداری را کمی از دکتر عبد الحسین روح الامینی یاد می گرفت : رییس انیستیتو پاستور، استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران، مشاور محسن رضایی در انتخابات و پدر محسن روح الامینی.
محسن روح الامینی را 18 تیرگرفتند. قول آزادی اش را دادند به خانواده اش، اما بعد جسدش را تحویل پدرش دادند. بر اثر ضرب و شتم هنگام بازجویی، در زندان اوین دچار مننژیت مغزی می شود و رساندنش به بیمارستان نجاتش نمی دهد.

دکتر روح الامینی پیکر پسرش را به خاک سپرد اما صبورانه پای آرمانش ایستاد و گفت: "تلاشهای دشمنان مردم ، نظام، امام، رهبری و شهداء برای مصادره فرزند عزیزم آب در هاون کوبیدن است و امروز همه وظیفه داریم دست در دست هم با وحدت خانواده بزرگ انقلاب اسلامی در راه پیشرفت نظام حرکت کنیم و فرصت طلبان را مأیوس نماییم.
محسن عزیز من به هیچ گروه و دسته ای وابسته نبود و امیدوارم عروج غمبار و جانسوز او در جهت گشودن برخی گره های سیاسی - اجتماعی کشور موثر باشد."
دکتر روح الامینی حتی از برگزاری مراسم بزرگداشت و ترحیم پسرش در مسجد بلال صدا و سیما منصرف شد تا از هر گونه نا آرامی و خشونت و ایجاد مزاحمت برای مردم جلوگیری نماید.

این یکی داغ می بیند و از خون فرزندش می گذرد تا وحدت انقلابش خدشه ای نبیند، اما آن یکی از رابطه ای فامیلی نمی گذرد و خدشه وارد می کند به جایگاه رهبری.
چیزعجیبی است این قدرت و منطق "حرف، حرف من". خدا نکند گرفتار این منطق شویم.
پ.ن.١: رییس جمهور این بار آقای مشایی را به سمت مشاور و رییس دفتری اش برگزید.
پ.ن.٢: وزیر اطلاعات، محسنی اژه ای، از معترضان به انتخاب معاون اولی رحیم مشایی، در آخرین روزهای باقی مانده از دولت نهم، از سمت خود عزل شد.
نظرات ()حضرت مسیح (ع)شبانی را گفت: " عمر خود را به شبانی صرف کردی، اگر در تحصیل علم می کوشیدی بهتر از این بودی."
شبان عرض کرد: "یا نبی الله! من فقط شش مسئله از همه دانش ها آموخته ام و بدان عمل می کنم:
اول اینکه تا حلال است، حرام نمی خورم و هرگز حلال کم نمی شودکه احتیاج به حرام باشد.
دوم اینکه تا راست هست، دروغ نمی گویم و هرگز راست کم نمی شود تا احتیاج به دروغ باشد.
سوم اینکه تا عیب خود می بینم، به عیب دیگران مشغول نمی شوم و هنوز از اصلاح عیوب خود فارغ نشده ام که به عیب دیگران بپردازم
چهارم اینکه تا ابلیس نمیرد، از وسوسه او ایمن نمی شوم و هنوز شیطان نمرده است که من ایمن باشم.
پنجم اینکه تا گنج و خزینه خدا را خالی نبینم، به گنج و خزینه مخلوق طمع ندارم و هنوزخزینه خدا را خالی نیافته ام.
ششم اینکه تا هر دو پای خود را در بهشت ندیده ام، از عذاب خدا ایمن نباشم.
حضرت مسیح (ع) فرمودند: "علم اولین و آخرین، همین هاست که آموخته ای"
پ.ن.1: نذر روزه های میسا قبول شد، مادرش را آزاد کردند، اما هنوز از برادرش محسن خبری ندارند.
پ.ن.2: BBC persian تصاویری نشان داد از دیدار موسوی با خانواده سهراب اعرابی. مادرش می گفت: همه جا را گشتیم، اما اسمش در هیچ جا ثبت نشده بود، چندین بار رفتیم جلوی اوین تا خبری به ما دهند. آخر بعد از 20 روز گفتند بیا پزشکی قانونی برای شناسایی. پیکرش نشانم دادند در حالیکه گلوله به سینه اش اصابت کرده بود.
پ.ن.٣: در قوانین نظامی، در برخورد با تظاهرات، دستور، شلیک تیر هوایی یا در شرایط حاد دستور به هدف گرفتن پایین تنه تظاهرکننندگان است. پس چرا اینان از ناحیه سر و بالاتنه مورد اصالت گلوله قرار گرفته اند؟




نظرات ()آمدنش گم شد در میان شلوغی های شهرم، فکرم، دلم.
ماه خدا آمد، بی آن که خوانده باشم : ای عطا کننده به آنانکه که حتی تو را نمی شناسند.
و آنانی که ادعایشان تو و شناخت تو بود، این روزها چه بی خبرند از تو و چه آوردند بر سر آن ها که کسی را ندارند جز تو.
دست های دعایم شکسته اند و بالا نمی آیند به بارگاه و آستان تو. دلم زخمی است، رحمی کن ای کریم.
پ.ن.: در خبر سیما نشانش دادند، به عنوان آشوبگری که با دیدن BBC Persian و VOA تحریک شده بود برای آمدن به خیابان. گفت که پسرش را هم گرفته اند، آن هم با یک نارنجک جنگی که در کوله اش بوده است. نارنجکی که با خود آورده است تا قدرت مخالفتش با نظام را نشان بدهد.

دو هفته ای می شود که از آنها خبری نیست. دختر و شوهرش همه جا را گشته اند اما هیچ پاسخی نشنیده اند، اسمشان هیچ کجا ثبت نشده است و هیچ کس جوابگویشان نیست. دخترش می گفت نارنجک سوغات پدرش بوده است از سالهای جنگ. چاشنی اش خنثی شده بوده و برادرش با خود برده تا آگر جایی گیر افتاد با نشان دادن آن نیروها را بترساند و بتواند فرار کند. دخترش حالا این روزها با زبان روزه در پی یافتن خبری از مادر و برادرش است. دعا کنید که خبری بیابد از عزیزانش، که سالم باشند، که به زودی آزاد شوند.
نظرات ()در دادگاه بدوی به هشت سال زندان محکوم شد، خبرنگاری آمریکایی -ایرانی که به جرم جاسوسی علیه نظام دستگیر شده بود. علیه حکم صادره اعتراض و درخواست تجدید نظر کرد.
بازی رسانه ها برا وادار کردن ایران به پس گرفتن این حکم شروع شد، هر شبکه ای را که نگاه می کردی (بی بی سی، فاکس،اسکای...) اسمش را می شنیدی: رکسانا صابری. بی بی سی که هر چند دقیقه زیرنویس هم می رفت. حتی اوباما هم وقتی در جلسه مطبوعاتی اش با خبرنگاران خداحافظی کرد، یادش آمد که درباره رکسانا حرفی نزده، برگشت و چند جمله ای گفت.
رای دادگاه تجدید نظر اعلام شد: دو سال حبس آن هم از نوع تعلیقی به مدت پنج سال. سخنگوی قوه قضاییه، علیرضا جمشیدی گفت : این رای بر اساس رافت اسلامی صادر شده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------
آن زمان که فعالین حقوق زن و بشر در ایران خواستار حذف حکم قصاص از احکام ایران شدند، فریادشان در آمد که اینان ضد اسلامند، فمنیستند. سنگسار حکمی است اسلامی و مگر می شود آن را حذف کرد.
سه نفر در مشهد سنگسار شدند و نه متهم دیگر در آستانه اجرای این حکم. اتحادیه اروپا بیانیه ای شدیدالحن صادر می کند و ضمن غیر انسانی و ظالمانه خواندن این مجازات از جمهورى اسلامى ایران می خواهد تا این مجازات را متوقف کند. این اتحادیه همچنین از مقام هاى جمهورى اسلامى ایران می خواهد تا در باره این مورد تحقیق کنند و اطمینان دهند که انجام اعدام به شیوه سنگسار به صورت دائمى و واقعى ممنوع شده است.
علیرضا جمشیدی در جمع خبرنگاران حاضر می شود و به دلیل آن که این احکام وهن نظام را بهدنبال داشته از توقف حکم سنگسار برای این نه متهم خبر می دهد: "دو مورد مشمول عفو مقام معظم رهبری شدند، تعدادی از آنها هم مجازاتشان به حبس و شلاق تبدیل شد، پرونده بقیه متهمان هم در کمیسیون عفو و بخشودگی در حال بررسی است."
---------------------------------------------------------------------------------------------
از این رفتارهای دوگانه زیادند مثل قضیه کردان یا رحیم مشایی. نمی دانم اگر در دولت اصلاحات چنین اهانتی به قرآن می شد چه بر سر خاتمی می آوردند! نمی دانم اگر آقای مشایی پدر عروس خانواده احمدی نژاد نبود، آیا باز هم این قدر مورد حمایت رییس جمهور بود و همچنان به کار مشغول!
و یک نمی دانم بزرگ دیگر: اگر اسلام عزیز نبود، اینان خود را پشت کدام نقاب مخفی می کردند؟
نظرات ()گفت باید بروی سفر! انتخابی پیش رویم نبود. باید همه را رها می کردم و تنها می رفتم، آن هم به آن سوی دریا. تنها دارایی ام قایقی کوچک بود که خودم ساخته بودم. قایق را در دستانم گرفتم و به او نشان دادم.
لبخند زد و گفت:" با این که نمی شود، این قایق که اندازه ی تو نیست. قایقت را بزرگ تر کن آن قدر که در آن جا شوی و بتوانی از این دریای مواج به سلامت عبور کنی." به دریا نگاه کردم و به قایق کوچک در دستانم.
از خواب پریدم، صدای الله اکبر اذان صبح شنیده می شد. تمام وجودم را حسرتی عمیق فرا گرفته بود، حسرت اینکه هر چه کرده ام و هر چه در طول این بیست و چند سال زندگی ام کسب کرده ام حتی به اندازه ی قایقی نیست که بتوانم در آن پا بگذارم، چه رسد به آن که بتوان به سلامت از دریای این دنیا عبور کرد.
خوشبختی من کجاست پروردگار من
وقتی که سعادت جز از مشرق دست های تو طلوع نمی کند.
مفرّ من، روزنه ی نجات من، گریزگاه من کجاست وقتی هیچ پناهی جزتو نیست.
نظرات ()"کسی که خدا را دارد، نا امید نمی شود."
وقتی این جمله را گفتم، فکر نمی کردم تمام امیدواری هایم را یکی یکی از من بگیری، تا ببینی پای حرفم ایستاده ام یا نه!
شنیده بودم: " ما موظیفیم به تکلیف عمل نماییم، اما نتیجه با ما نیست" ، اما گمان نمی کردم تلاش هایم بی نتیجه بماند، آن هم درست هنگامی که کاملا اطمینان داشتم همه چیز مطابق برنامه است و درست پیش می رود و نتیجه حتمی است.
جمله ای از حضرت امیر (ع) خوانده ام که خدا را نشناختم مگر در بر هم زدن تصمیمات ...
و جز تو چه کسی می توانست تمام تصمیمات مرا دگرگون سازد؟
منزه است خدای قادری که بر هر کاری تواناست.
نظرات ()