برای او که نمی شناسمش، اما ایمان دارم که هست

نوشته هایم تقدیم به تو که تمام آسمان و زمین را در خدمت انسان آفریدی، باشد که شاکر باشد!

 
دوست ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
 

این را سال ها پیش نوشته بودم، یادت هست؟ قبل از فیلتر شدن وبلاگم در بلاگ اسکای:

برای buttercup عزیزم
بخند عزیزکم، بخند.
چه شده است که دیگر لبت به خنده وا نمی شود؟ کدامین نفرین خورشید لبانت را غارت کرده ؟
مگر همه چیز بهانه ی آفرینش تو نبود ، مگر تو جانشین " خداوند خدا " نبودی ؟ او که از روح خویش به تو داد، پس چه شد ان اشتیاق پروازت؟ نکند یادت رفته ابلیس در روزی که برای اسیری تو قسم یاد کرد، دو جهت را فراموش نمود. پس دست به سوی آسمان بلند کن و سر بر سجده گذار، این تنها روزنه ای است که ابلیس بر تو راهی ندارد.

بخند عزیزکم، بخند.
کاش می دانستی که خنده ی تو بهاران زندگی است. وقتی می خندی دنیا، زیباتر و قشنگ تر می شود و من، خوشحال تر. می دانم روزگارت سخت و تیره گشته، اما تو، صبور باش و شجاع؛ مثل یک جانشین ... و جانشین ها هیچ گاه تنها نیستند.
می دانی! درد چیز بدی نیست؛ تو را از تکرار دوباره ی مسیرهای رنج آور و اشتباهات دردناک برحزر می دارد. پس به جای گریستن در زیر تازیانه ی رنج، به گرمی خورشید و آرامش باران بخند و بدان که آرامش از دست رفته را می توان با پیمودن راهی درست به دست آورد، اما عمر رفته را هیچ بازگشتی نیست.
حالا روزهای بسیاری می گذرد از آن زمان ... حالا تو خوشحالی ... نتیجه صبرت را دیدی: خدا برایت معجزه کرد و هدیه ای ارجمند ارزانیت داد ... 
حالا به گذشته که می نگرم، احساسم ترک می خورد. ما اشتباهات زیادی داشتیم ... و شاید بدتر از همه دوستان و دوستی های نابخردانه ... دوستی هایی که عمرمان را بر باد داد و جای آنکه نوری باشند برای هدایت، مسیری گشتند به سوی ظلمت ...
حالا خوب می فهمم معنی این آیه را:
 
یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی 

ای وای بر من! کاش فلانی را دوست نمی گرفتم ، حقا که مرا از یاد خدا پس از آن که به من رسیده بود منحرف نمود.

 
comment نظرات ()
 
 
ظرف ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در را باز کردم. خانم همسایه بود. بشقابمان را آورده بود؛ همان بشقابی را که دیروز چند تا کتلت تویش گذاشته بودیم و فرستاده بودیم برایش. آخر باردار است و مامان گفته بود که بوی غذایمان در ساختمان پیچیده و شاید هوس کرده باشد ...

یادم هست که حس اش را نداشتم لباس بپوشم و بشقاب غذا را ببرم، برای همین چقدر آسمان ریسمان بافتم که شاید مامان بیخیال شوند که نشدند ...

بشقاب را از دستش گرفتم. ظرفمان را پر از شیرینی کرده بود. تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت کشیدید! چند عدد کتلت که قابل شما را نداشت.

خندید و گفت: برای من چیزی بیش از اینها بود. نمی دانید دیروز وقتی بوی غذای مادرتان در خانه پیچید، چقدر هوس کردم. خواستم خودم درست کنم، اما سیب زمینی و گوشت نداشتیم. زنگ زدم تا همسرم بگیرد و بیاورد، اما کار داشت و نمی توانست. نمی دانستم چه کار کنم دیگر. آنقدر دلم از این غدا می خواست که بی اختیار نشسته بودم و گریه می کردم . احساسم دست خودم نبود. نمی دانید وقتی در زدید و بشقاب غذا را آوردید چقدر خوشحالم کردید. انگار دنیا را به من دادند...

در رابستم. نگاهم به ظرف بود. ظرفی که اگر دیروز نبرده بودم، دل بنده ای را به شدت شکسته بود. چقدر عجیب است! گاهی یک رفتار ساده ما چه رنجش عظیمی است برای دیگران ...

کاش کمی بیشتر دقت کنیم؛ در رفتارمان، کلام مان ... تا ناخواسته دلی را آزرده نسازیم و خاطری را رنجیده ... دلی را که جایگاه خداوند خدا ست ...

لایسعنی ارضی و لا سمائی، بل و یسعنی قلب عبدی المؤمن 

من در آسمان و زمین نگنجم، ولی در دل بنده ی مومنم جای گیرم

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در قرآن، اسم بعضی از پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم چه صالح و چه طالح آمده ... صلحا عاشق حضرت بازی هستند ... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است ... عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما ... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند ... به او می‌گوید، رجل!
همین ... مرد! ... همین ... می‌فرماید و جاء من اقصی‌المدینه رجل یسعی ... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل باهم فرق می‌کنند ... یکی می‌آید موسای نبی را نجات می‌دهد ... قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد ... دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد ... اسم‌ش چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم ... رجل است ... معشوق حضرت حق است ... اسم معشوق را که جار نمی زنند ... حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می کند ... کاش پیش حضرت حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم ... طوبا للغرباء!

---------

اینها حرف هایی که "سید گلپا" می زند. بعد از رفتن "قیدار" ...

"قیدار" شاید به زیبایی "بیوتن" نباشد، اما باز برایت نوستالوژی آدم هایی را زنده می کند که جایشان بسیار خالی است در این زمانه قحط رجل ...




 
comment نظرات ()
 
 
نخواهد بخشید..!
نویسنده : هم پرسه - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 گفت: رسول من! آن قدر از بندگانم می بخشم تا تو راضی شوی و خشنود ... که تو رحمتی هستی برای عالمیان ...

گفت: عزیزترین بنده من! خشنودی تو همان خشنودی من است ...

اما گفت: اگر برای آنان که مومنین را به سخره و استهزا می گیرند، بر سر سجاده نشینی و هفتاد بار استغفار کنی، هرگز، هرگز انان را نخواهم بخشید ...

اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَن یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ...

----------

چقدر خوب است که خدا نمی بخشدت!  هر چه خواستی در آهنگت اهانت کردی و تمسخر ... اما چه قدر خوب است که خدا نمی بخشدتت ...

شما توهین کنید به امامان مان، به بارگاه و حرم مطهرشان ... اما مگر می شود بر چهره خورشید خاک پاشید؟ شما توهین کنید و ما هر روز، هر لحظه مهرشان را به جان می پروریم، محبتشان را بیشتر و بیشتر بر دل می گیریم ... سر تعظیم فرود می آوریم در مقابل گنبد نورانی شان ...

شما توهین کنید! چقدر خوب است که خدا نمی بخشدتان ...  

 


 
comment نظرات ()
 
 
خدا را نمی توان فروخت ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نگو باز چرا گفتم نه!  نگو اینکه دیگر ایرادی نداشت! برای من ایراد است دیگر!

می گویی "خسته ام کردی! آخر تو کی رو می خوای؟ شاهزاده اسب سوار مرده است ها!"

من هم خسته شدم ... من انتظار آمدن هیچ شاهزاده ای را نمی کشم!

من فقط آغوشی را می خواهم که سرشار باشد از عطر خدا ... دلم می خواهد دستانی را در دست بگیرم که بوی نیایش می دهند، دستانی که بلند است رو به آستان الهی ... سرم را بر روی شانه ای بگذارم که از خوف خدا لرزیده باشد ... بر لبانی بوسه زنم که ذکر می گویند و تسبیح ... بر چشمانی خیره شوم که آیه آیه های آرامش اند، بارانی می شوند وقتی که نام خداوند خدا را می شنوند ... می خواهم دل به کسی بسپارم که قلبش خانه و حریم پروردگار است ...

می دانی مرا به شاهزاده و اسبش نیازی نیست! من در زندگی ام یک هم قدم می خواهم ... دیده ای بعضی " هم قدم ها " می روند در جاده هایی که رفته رفته باریک می شود. اینجوری می سند به هم؛ یک روح می شوند؛ مثل این که به اعماق یک تابلوی پرسپکتیو سفر کنی؛ به جایی که همه ی خطوط همگرا می شوند. همگرا سوی خدا ...

می دانم! نمی خواهد بگویی مگر خودت اینگونه ای که همسفری این چنین می خواهی؟ می فهمم ایراد از من است! خدا مومنین را برای مومنات می پسندد و من از مومنات نیستم! اما ... اما من امید دارم به رحمتش ... شاید، شاید خدایی که مهر خدیجه (س) را بر دل پیامبر(ًص) نهاد، زلیخا را بعد از سالیان دراز هدایت نمود و به یوسف (ع) رساند، خدایی که علی (ع) را برای فاطمه (س) آفرید، شاید این چنین خدای مهربانی مرا هم رساند به منزل مقصود ...

آه ... گفتم علی و فاطمه! یادت هست داستان شب عروسی شان را؟

-----------------

شب بود. اولین شب پیش هم بودن. زنان خسته از هلهله ی یک شب طولانی به خانه بر می گشتند. همه ی آن ها که برای بدرقه ی عروس تا درگاه خانه ی داماد آمده بودند، حالا دیگر دور شده بودند. آن همه هیاهو و همهمه ی عروسی، ناگهان خوابیده بود؛ همه رفته بودند؛ فقط سکوت بود که هنوز نرفته بود. آن جا درست بین دوتائیشان نشسته بود و نمی خواست تنهایشان بگذارد.

- "به چه فکر می کنی فاطمه جان؟"

صدای علی (ع) بودکه سکوت را واداشت بگریزد. فاطمه (س) به دور ها خیره بود، به نوری که از مهتاب پشت پنجره به درون می ریخت.

- "همان طور که امشب از خانه ی پدرم به خانه ی شما آمدم یک روز یا یک شب ، از خانه ی دنیا به آخرت خواهم رفت"

سکوت ، چون هاله ای دو تائیشان را بغل می کند. لای مهتاب اتاق، هر دو به سفر می اندیشند. به او که در پایان راه منتظر هر دو یشان ایستاده است.

عشق کوچک در لا به لای عشق بزرگ گم می شود. عشق بزرگ دوباره عشق کوچک را بر می گرداند، دوباره آن را می گذارد در قلب های مسافر. فاطمه (س) ناگهان به چشم های مردش خیره می شود. هر دو نگاه از شعله های عشق پر اند: "علی!"

انگار نمی خواهد جواب دهد تا ااو را دوباره صدایش کند: "علی! تورا به خدا! می آیی امشب را نماز بخوانیم؟ می آیی با هم تا صبح خدا را بخوانیم؟"

-----------

دوباره یادت می آید: صبح بعد عروسی شان را؟ آن هنگام که پیامبر (س) با کاسه ای شیر مهمانشان شد ... ظرف شیری را به دست علی (ع) داد و گفت: " جان من! فاطمه را چگونه همسری دیدی؟"

علی (ع) شرم کرد از چشمان پدر زنش، اما با غرور گفت: " بهترین یار و هم قدم در راه اطاعت خدا"

بعضی «هم قدم ها» میرن تو جاده هایی که اونا رو به هم می رسونه، یکیشون می کنه ...

می دونم شاید تنها بمونم! تنها موندن بهتر است از پرسه زدن تو جاده های واگرا ... 

خدا را نمی توان فروخت، حتی به عشق ... 


 
comment نظرات ()
 
 
تاوان سکوت
نویسنده : هم پرسه - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سکوت کردند ...

مادری سیلی خورد به پیش چشم پسر، گوشواره اش شکست ...

 

سکوت کردند ...

درب خانه ای آتش گرفت، شکست، جسم مادری میان در و دیوار خونین شد ...

 

سکوت کردند ...

دست امیری بسته شد، مادری شهید گشت ...

*****

سکوت کردند ...

آب را بستند بر گروهی اندک، عطش سوزاند جگر کودکان را، گلویی کوچک بربالای دست پدر خونین شد ... بریده شد  ...

 

سکوت کردند ...

مشکی تیر خورد، دست عمویی قطع شد، پیکر پسری شرحه شرحه گشت، باران تیر و نیزه و سنگ بارید در بیابان ...

 

سکوت کردند ...

برادری ز اسب افتاد، خنجری حنجرش را شکافت، خواهری بی تاب شد ...

خیمه ها آتش گرفت، آب نبود، اما ... اما باران تازیانه و شلاق بود ...

دختری سیلی خورد، مویش سوخت، گوشواره اش به غارت رفت، گوشش ...

 

سکوت کردند ...

سرها بالای نیزه رفت و کاروانی به اسیری ...

*****

سکوت می کنیم ...

خانه ها و محله ها آتش می گیرند، درب ها شکسته می شوند ...

مادران سیلی می خورند، کتک می خورند، پسران اسیر می شوند، زخمی می شوند، شهید می شوند ...

 

سکوت می کنیم ...

 و تاریخ تکرار می شود ...

بحرین، کربلا و مدینه می شود ...

 

  

 

   

    

 

   


 
comment نظرات ()
 
 
من خوبی ام ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
 
تو خوبی، خوب تر از هر خوبی ...
و مرا نیز خوبی آفریدی ...
و آن قدر مهربانی که پاداش می دهی بر وجود این خوبی ...

امام صادق علیهالسلام:
پسران، نعمت اند و دختران خوبى. خداوند، از نعمتها سؤال می کند و به خوبیها پاداش می دهد.

عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: البنون نعیم والبنات حسنات، والله یسأل عن النعیم و یثیب على الحسنات.
 
 
 
 
 
 
 
 
کافى، جز 6، صفحه 7، حدیث 1210458
 




 
comment نظرات ()
 
 
مرا نمی توانید عوض کنید!
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 

از حجاب متنفری، اما از برهنگی نه..! 
برای من برهنگی امروزت مثل همان حجاب گدشته ات است: یک عادت سنتی..! آن موقع همه داشتند تو هم می بایست می داشتی: لباسی که همه داشتند و کفشی که همه داشتند، و حالا انها لباس ندارند و تو نیز نباید..! هیچ کدامش یرایم نشانه ی هیچ ارزش انسانی نبوده و نیست.
بگذار به ادعای روشن فکری وشعور حجاب برداری و بردارند و دور بیاندازی و بیاندازند... 
تو و آن دیگران چه می دانید آگاهانه پوشش را انتخاب کردن نشانه چیست، مظهر چیست؟!
پوشش وحجاب آگاهانه من، مظهر یک فرهنگ خاص، یک حزب فکری خاص، یک جناح خاص و یک جبهه خاص است ...
حجاب من، حجاب نسل آگاهی است که پوشش اش، با این پوشش اسلامی اش، می خواهد به استعمار غربی و به فرهنگ اروپایی بگوید:
" 50 سال کلک زدی، کارکردی، نقشه کشیدی که مرا فرنگی مآب کنی؛ من با این لباسم به تو می گویم: نه! و به توو تمام آن 50 سال کارفاتحه می خوانم. مرا نمی توانید عوض کنید!

آیا نمی‌توانی ببینی 
که من به راستی آزادم 
این تکه روسری بر سرم را 
با غرور می‌پوشم

*با برداشتی از جزوه حجاب دکتر شریعتی، ترانه از سامی یوسف

 



 
comment نظرات ()
 
 
پاداش خنده من ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

تو همیشه با من بیشتر از دیگران مهربان بودی ...
آنقدر مهربان، که حتی غرق سرور می کنی آن کس را که لبخندی می نشاند بر لبان من ...

حضرت محمد که درود و سلام بی منتهای پروردگار بر او باد:
خداى بزرگ، به زنان مهربان تر از مردان است و هیچ مردى، زنى از محارم خود را خوشحال نمى کند، مگر آن که خداوند متعال او را در قیامت شاد مى کند ...

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله):
إن الله تبارک وتعالى على الاناث أرأف منه على الذکور، وما من رجل یدخل فرحة على امرأة بینه وبینها حرمة إلا فرحه الله تعالى یوم القیامة.

فروع کافى، جزء 6، صفحه 6، حدیث (710453)
 
 


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت ...
نویسنده : هم پرسه - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

بهشت بود و آدم بود و وسوسه ... وسوسه جاودانگی ... و بعد ...
زمین بود و آدم بود و تنهایی ...
و آدم گریه کرد ... گریه کرد... گریه کرد ...
اما راه توبه تنها از اشک نمی گذرد ...
و خدا اسماء ی به ادم آموخت ...
آدم تکرار کرد ... گریه کرد ... و توبه اش مقبول افتاد ... که خدا توبه پذیر مهربان است ...

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ

می گویند آن نام ها که آدم به آن توبه کرد محمد بود و علی و فاطمه و حسن و حسین ...
و اسم حسین آتش زد به دل آدم ...
و شاید خدا به این آتش، بخشید آدم را ...
و حالا محرم است ... 
و محرم زمانی برای به اتش کشیدن دل ... 
که اگر به اتش دل سوختی به آتش "نار" نخواهی سوخت ...
استغفرالله ربی و اتوب الیک بحق الحسین...

 



 
comment نظرات ()